تبليغاتX
عاشقانه ها







عاشقانه ها

عشق کليد شهر قلب است به شرط انکه قفل دلت هرز نباشد که باهر کليدي باز شود

پائیزت مبارک.

 

باز هم پائیز است

رنگ ها در راهند

چشمهایت را بردار و بیاور

کمی ذوق و بصیرت با خویش

پیش از آن لحظه که باز ـ

شادی و شیطنت کودک باد

دستمالی بکند

اینهمه نقاشی را  .................

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 17:19 توسط سمیه.ب |

پائیز

 

گذشت لحظه هاي با تو بودن


و در پاييز عشقمان


نامي از دوست داشتن باقي نماند


چقدر زودگذر بود قصه من و تو


و در آنروز که دست بي رحم تقدير


درو کرد گندمزار دلهايمان را


و تهي شد همه جا از عطر گل عشق


و در کوچ پرنده هاي غمگين


در آن کوير آرزو


شاعري دل شکسته و تنها


مي نوشت شعري به ياد با هم بودن ها


شعري براي خشکيدن گلهاي عشق در مزرعه دوست داشتنها


قطره اشکي به ياد همه خاطره ها ....

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 17:1 توسط سمیه.ب |

تو کیستی؟؟؟

 

تو کیستی که من این گونه بی تو بیتابم؟

شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم

تو چیستی که من از موج هر تبسم تو

بسان قایق سرگشته روی گردابم

تو در کدام سحر بر کدام اسب سپید؟

تو را کدام خدا؟

تو از کدام جهان؟

تو در کدام کرانه تو ار کدام صدف؟

تو در کدام چمن همره کدام نسیم

تو از کدام سبو؟

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 16:57 توسط سمیه.ب |

آرزوی تولدم...

 

سلام. فردا یعنی  ۴ فروردین تولد منه.

باید توی این روز یه آرزو بکنم و بعد شمع ها رو فوت کنم:

عاشقت خواهم ماند!

 بي آنکه بداني دوستت خواهم داشت !

بي آنکه بگويم درد دل خواهم گفت !

بي هيچ گماني گوش خواهم داد !

بي هيچ سخني در آغوشت خواهم گريست!

 بي آنکه حس کني در تو ذوب خواهم شد!

 بي هيچ حراراتي اينگونه  احساسم نمي میرد!!

+ نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 13:37 توسط سمیه.ب |

تولد عید شما مبارک ×××××××××××××××××××

سلام .

پیشاپیش نوروز باستانی مبارک.

فصل بهار پر است از  جشن و شادی که متاسفانه ما ایرانی ها به غیر از عید و لحظه سال تحویل ازش چیزی نمیدونیم.

گذشتگان و نیاکان ما به تمام رسو م پایبند بودند و از تمام لحظات به شادی یاد میکردند. چه زیباست ما هم پیرو و حافظ این سنن و جشنهای باستانی باشیم. 

جشنهای باستانی تمام سال رو در پست همون ماه واستون میذارم.

فصل بهارتون مبارک!

 

هفت سين

 هفت سين به معناي هفت قلم شيئي كه نام آن‌ها با حرف «س» (سين) آغاز مي‌شود، يكي از اجزاي اصلي آيين‌هاي سال نو است كه بيشينه‌ي ايرانيان آن را برگزار مي‌كنند. اين اقلام سنتاً در سفره‌ي هفت سين چيده و به نمايش گذاشته مي‌شوند. اين سفره‌اي است كه هر خانواده‌اي بر روي زمين (يا بر روي ميز) در اتاقي كه معمولاً به ميهمانان گرامي اختصاص داده شده مي‌گسترد و اين اقلام بر روي آن قرار داده مي‌شود: در بالاي سفره (در دورترين فاصله از در) آينه‌اي گذاشته مي‌شود، كه در دو طرف آن شمع‌دان‌هايي داراي شمع نهاده شده (سنتاً مطابق با شمار فرزندان خانواده)، در پايين آن نسخه‌اي از قرآن (از شاهنامه يا ديوان حافظ نيز استفاده مي‌شود)، تُنگي كه معمولاً حاوي يك ماهي لايي (بسياري از خانواده‌ها يك كوزه آب باران را كه قبلاً جمع آوري شده و/ يا كاسه آبي كه حاوي برگ سبز انار، نارنج، يا شمشاد است نيز مي‌افزايند)، ظرف‌هاي حاوي شير، گلاب، عسل، شكر، و (1، 3، 5 يا 7 عدد) تخم مرغ رنگ‌آميزي شده گذاشته مي‌شود. مركز سفره عموماً با گل‌داني از انواع گل‌ها، معمولاً سنبل و شاخه‌هاي بيدمشك فروگرفته مي‌شود. كنار آن، سبزه و دست‌كم شش قلم ديگر كه با حرف سين آغاز مي‌شوند (تشريح شده در زير)، ظرفي حاوي ميوه (سنتاً سيب، پرتقال، انار، و به)، چند نوع نان (اغلب شيرين)، ماست و پنير تازه، شيريني‌هاي گوناگون، آجيل (مخلوط خشك و بو داده شده‌ي تخم‌هاي نخودچي، خربزه، گندم برشته، برنجك، و فندق و گردو، كه همگي با كشمش آميخته ‌شده‌اند) قرار داده مي‌شود.

 

جشن زایش اشو زردشت

ششمین روز فروردین که بنا به نظر بسیاری محققان و موبدان زرتشتی، سالروز تولد زردشت اسپنتمان است، به نوروز بزرگ معروف است. دراین روز زردشیان در آتشكده‌های هر شهر گردهم می آیند، به سخنراني‌هاي مذهبي گوش مي‌دهند، اوستا مي‌خوانند و تولد پيامبرشان را جشن مي‌گيرند. آب پاشیدن به همدیگر، دود کردن اسپند و پخش کردن سنجد و آویشن نیز از دیگر مراسم‌های این جشن است.
گاتاخواني، دف زني و سخنراني در مورد تاريخچه نوروز و جشن زايش زردشت از جمله برنامه‌هاي اين مراسم می باشد. حضور در نيايشگاه شاور اهرام ايزد و ساير نيايشگاه‌ها و مكان‌هاي مقدس ديني در صبح روز ششم فروردين از ديگر آيين‌هاي بزرگداشت زايش زردشت است، كه در همه شهرهاي زردشتي نشين برگزار مي‌شود.

 

سیزده به در

جشن سيزده فروردين ماه روز بسيار مبارک و فرخنده است. ايرانيان چون در مورد اين روز آگاهي کمتري دارند آن روز را نحس مي دانند و براي بيرون کردن نحسي از خانه و کاشانهً خود کنار جويبارها و سبزه ها مي روند و به شادي مي پردازند. تا کنون هيچ دانشمندي ذکر نکرده که سيزده نوروز نحس است. بلکه قريب به اتفاق روز سيزده نوروز را بسيار مسعود و فرخنده دانسته اند. مثلا در صفحهً 266 آثار الباقيه جدولي براي سعد و نحس آورده شده که در آن سيزده نوروز که تير روز نام دارد کلمهً ( سعد ) به معني فرخنده آمده و به هيچ وجه نحوست و کراهت ندارد.  بعد از اسلام چون سيزدهً تمام ماه ها را نحس مي دانند به اشتباه سيزده عيد نوروز را نيز نحس شمرده اند. وقتي دربارهً نيکويي و فرخنده بودن روز سيزدهم نوروز بيشتر دقت و بررسي کنيم مشاهده  مي شود موضوع بسيار معقول و مستند به سوابق تاريخي است. سيزدهم هر ماه شمسي که تير روز ناميده مي شود مربوط به فرشتهً بزرگ و ارجمندي است که " تير " نام دارد و در پهلوي آن را تيشتر مي گويند. فرشتهً مقدس تير در کيش مزديستي مقام بلند و داستان شيريني دارد. ايرانيان قديم پس از دوازده روز جشن گرفتن و شادي کردن که به ياد دوازده ماه سال است، روز سيزدهم نوروز را که روز فرخنده ايست به باغ و صحرا مي رفتند و شادي مي کردند و در حقيقت با اين ترتيب رسمي بودن دورهً نوروز را به پايان ميرسانيدند.

 

 

سبزه گره زدن

افسانهً آفرينش در ايران باستان و مسئلهً نخستين بشر و نخستين شاه و دانستن رواياتي دربارهً کيومرث حائز اهميت زيادي است. در اوستا چندين بار از کيومرث سخن به ميان آمده و او را اولين پادشاه و نيز نخستين بشر ناميده است. گفته هاي حمزه اصفهاني در کتاب سني ملوک الارض و انبياء و گفته هاي مسعودي در کتاب مروج الذهب جلد دوم و بيروني در کتاب آثار الباقيه بر پايهً همان آگاهي است که در منابع پهلوي وجود دارد. مشيه و مشيانه که پسر و دختر دوقلوي کيومرث بودند روز سيزده فروردين براي اولين بار در جهان با هم ازدواج نمودند. در آن زمان چون عقد و نکاحي شناخته شده نبود آن دو به وسيله گره زدن دو شاخه پايهً ازدواج خود را بنا نهادند. اين مراسم را بويژه دختران و پسران دم بخت انجام ميدادند و امروز هم دختران و پسران براي بستن پيمان زناشويي نيت مي کنند و علف گره مي زنند. اين رسم از زمان کيانيان تقريباً متروک شد ولي در زمان هخامنشيان دوباره شروع شده و تا امروز باقي مانده است. در کتاب مجمل التواريخ چنين آمده " اول مردي که به زمين ظاهر شد پارسيان او را کل شاه گويند. پسر و دختري از او ماند که مشيه و مشيانه نام گرفتند و روز سيزدهً نوروز با هم ازدواج کردند و در مدت پنجاه سال هيجده فرزند بوجود آوردند و چون مردند جهان نود و چهار سال بي پادشاه بماند " . چنانکه در بحث جشن نوروز اشاره شد کردهاي ايران و عراق که زرتشت را از خود مي دانند روز سيزدهم فروردين را جزو جشن نوروز به حساب مي آورند.

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 21:17 توسط سمیه.ب |

مینویسم از تو......

 

می نویسم!

          می نویسم از تو ، تاتن کاغذ من جادارد!

    باتو ازحادثه هاخواهم گفت ،

        گریه -

               این گریه اگر بگذارد !

 

 باتو از روز ازل خواهم گفت ؛

                                 فتح معراج ازل کافی نیست !

   با تو از اوج غزل خواهم گفت ؛

        می نویسم همه هق هق تنهایی را ،

                                        تا تو از هیچ به آرامش دریا برسی!

 

   می نویسم!

           می نویسم از تو ، تا تن کاغذ من جادارد!

     می نویسم همه با تو بودن ها را ،

                                      تا تو از خواب، مرا به با تو بودن ببری !

             تا تو تکیه گاه امن خستگی ها باشی !

   تا مرا باز به دیدار خود من ببری!

 

       می نویسم !

                        می نویسم از تو!

                                             تا تن کاغذ من جا دارد...

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 16:11 توسط سمیه.ب |

دعایی برای ایران

 

ستاره باران را ستایش می کنم

                                              زیرا نان و نطفه میهن من است

من روشنایی روز را دعا می کنم

                                                 آرامش آدمی را دعا می کنم

درماندگان و ما یوسان را دعا می کنم

                                              ستاره باران را ستایش می کنم
  
زیرا نان و نطفه میهن من است .

                                              من آبهای شیرین را دعا می کنم

شب های پر ستاره را دعا می کنم

                                              عقاب و پروانه و آهو را دعا می کنم

دست ها ، کار ، کلمه و کوشایی را دعا می کنم .

                                    دریاها ، دامنه ها و دشت ها را دعا می کنم .

پیروزی و پاکی بهار و بلوغ را دعا می کنم .


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 17:25 توسط سمیه.ب |

قصه لیلی...


 

خدا گفت :ليلی يک ماجراست، ماجرايی آكنده از من .

ماجرايی كه بايد بسازيش .

 

شيطان گفت : تنها يک اتفاق است. بنشين تا بيفتد .

 

آنان كه حرف شيطان را باور كردند، نشستند،

و ليلی هيچ گاه اتفاق نيافتاد  

 مجنون اما بلند شد، رفت تا ليلی را بسازد .

خدا گفت : ليلی درد است ،

                                  درد زادنی نو ،

                                                   تولدی به دست خويشتن .

 

شيطان گفت: آسودگی ست. خيالیست خوش .

 

خدا گفت: ليلی، رفتن است، عبور است و رد شدن .

 

شيطان گفت: ماندن است. فرو ريختن در خود .

 

خدا گفت: ليلی جستجوست. ليلی نرسيدن است و بخشيدن.

 

 شيطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک .

 

خدا گفت : ليلی سخت است. دير است و دور از دست .

 

شيطان گفت: ساده است. همين جا و دم دست.

 

و دنيا پر شد از ليلی های زود. ليلی های ساده ی اينجايی .

                                                 ليلی های نزديک لحظه ای .

 

خدا گفت: ليلی زندگی است. زيستنی از نوعی ديگر .

 

 ليلي جاودانه شد و

شيطان ديگر نبود،

                                         مجنون، زيستنی از نوعی ديگر را برگزيد

      و می دانست كه ليلی تا ابد طول می كشد ليلی گريه کرد.

 

ليلی گفت: امانتی ات زيادی داغ است. زياد تند است .

خاكستر ليلی هم دارد می سوزد، امانتی ات را پس می گيری؟

 

خدا گفت: خاكسترت را دوست دارم، خاكسترت را پس می گيرم .

 

 ليلی گفت: دلم می خواهد، ساده، بی تاب،و بی تب باشم.

 

خدا گفت : اما من تب و تابم، بی من می ميری.

 

 ليلي گفت: پايان قصه ام زيادی غم انگيز است،

          مرگ من، مرگ مجنون، پايان قصه ام را عوض می كنی؟

 

خدا گفت: پايان قصه ات اشک است. اشک درياست؛

دريا تشنگی است و من تشنگی ام، تشنگی و آب.

                                                       پايانی از اين قشنگتر بلدی؟

ليلی گريه كرد. ليلی تشنه تر شد .

خدا خنديد .

خدا گفت: زمين سردش است. چه كسی می تواند زمين را گرم كند؟

 

ليلی گفت: من!

 

  خدا شعله ای به او داد. ليلی شعله را درون سينه اش گذاشت،

                         سينه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد. ليلی هم .

 

خدا گفت: شعله را خرج كن. زمين ا م را به آتش بكش.

 

ليلی خودش را به آتش كشيد. خدا سوختنش را تماشا می كرد .

 

ليلی می ترسيد. می ترسيد آتشش تمام شود.

                            ليلی چيزی از خدا خواست. خدا اجابت كرد .

 

مجنون سر رسيد.

                                مجنون هيزم آتش ليلی شد.

                                                آتش زبانه كشيد. آتش ماند.

                                                                 و زمين خدا گرم شد.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 16:42 توسط سمیه.ب |

یه فرشته......

 

یه فرشته لب دریا
                           مثل رویا، وای چه زیبا
یه فرشته ، پاک و معصوم
                                                 وای چه آروم
انگاری همین حالا اومده دنیا
                                   یه تولد لب ساحل
                                                                     یه تبسم از ته دل
یه آدم که دیگه نیست تنهای تنها


 یه فرشته که با گریه هاش نوشته 

 

        همه فرشته های گمشده پیدا بشن دنیا بهشته

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 20:8 توسط سمیه.ب |

انتظار و انتظار

 

ای غزل رنگین کمان ماندگار 

 لحظه هایم را ببر تا پشت خواب

   ای تو تکرار من ایینه دار

     در تو باید گم شوم دیوانه وار

       تشنه باید بودو از دریا گذشت

          با تو ام ای حسرت هر شوره زار

           ای تو جادوی شب میلاد عشق

             سبز سبزم کن در اغوش بهار

               ناز من چیزی بگو حرفی بزن

                ای تو تعریف من و تعریف یار

                   با تو ام ای خوب خوب

   

خسته ام از انتظار و انتظار !

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 16:40 توسط سمیه.ب |

از عشق بیزارم.....

 

  • نه خطّی گوشه ی چشمم!
  •  نه رنگی بر لب و گونه
  • اتاق خواب من خالی
  • ز عطر وحشی پونه !
  • دوباره روی تخت من
  • کتاب شعر و خودکارم!
  • و تعدادی ورق پاره
  •  برو!از عشق بیزارم !
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 15:42 توسط سمیه.ب |

بوسه..

 

 

          در مصرع بعد هم تو را مي بوسم        

         شعر خودم است من تو را مي بوسم

 

             ايراد ندارد !به کسي چه!اصلاْ

         بي دغدغه همچنان تو را مي بوسم

 

           آنقدر به بوسه ي تو معتادم که

          يک قافيه در ميان تو را مي بوسم

 

         دل مي شود از تو قرص با يک بوسه

           احوال مرا بپرس با يک بوسه

 

          لبهاي تو نسخه ي مرا پيچيدند

       صبح و شب و ظهر قرص با يک بوسه

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 17:35 توسط سمیه.ب |

ماه

 

نه اینکه بی بهانه خواستنت را حصاری سازم از برایت اما..

 

تو بگو ماه من می مانی !

 

برای تو که نیک می دانی ماه شبهای منی..

 

چون به قول خودت ماه خیلی ماه است

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 17:27 توسط سمیه.ب |

تو...

 

  می خوانمت چنان که شب خسته خواب را

  می جویمت چنان که لب تشنه آب را

  محو توام چنان که ستاره به چشم تو

  یا شبنم سپیده دمان آفتاب را

  بی تابم آن چنان که درختان برای باد

   یا کودکان خفته به گهواره خواب را

   بایسته ایی چنان که تپیدن برای توست

   بایسته ایی چنان که تپیدن برای دل

   یا آن چنان که بال پریدن عقاب را

    حتی اگر نباشی می آفرینمت

   مانند التهاب بیابان،سراب را

   ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی

   با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را ...

+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 21:3 توسط سمیه.ب |

نشانی...

 

من نشانی از تو ندارم
اما نشانی ام را برای تو مینویسم
در عصرهای انتظار به حوالی بی کسی قدم بگذار
خیابان غربت را پیدا کن
و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو ...
کلبه ی غریبی ام را پیدا کن
کنار بید مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهای رنگی ام ...
در کلبه را باز کن ...
به سراغ بغض خیس پنجره برو
حریر غمش را کنار بزن مرا خواهی دید
با بغضی کویری که غرق عصاره انتظار است
پشت دیوار دردهایم نشسته ام...

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 23:36 توسط سمیه.ب |

دلم تنگ است...

 

دلم تنگ است برای لبانی که هرگز نبوسیدمشان

 دلم تنگ است برای دستانی که هر گز در اغوشم نگرفتند

 دلم تنگ است برای سخنانی که هرگز بیان نشدند

دلم تنگ است برای زیباترین افکار.

زیباترین صداها.

زیباترین چهره ها...

 

دوستت دارم..............

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 13:21 توسط سمیه.ب |

قطار

 

 قطار سوت می كشد و دور می شود

 

    ازايستگاه خيس بدرقه

 

         انبوهی از اندوه ، برمی گردد به ايستگاه

 

  و سكوتی سرد بر ديوارها آوار میشود ...

 

 

 

 

     اجازۀ سفر نداشتم !

 

         چمدانی داشتم پراز خاطره 

 

                 كه به مسافری آشنا سپردم ...

 

 

 

  دلم را برداشتم و برگشتم

 

            و در ميان تـنهایـیـم گم شدم

 

                         درست مثل قطاری كه رفت ،

 

                   و صدای سوتش را تا ابد در من جا گذاشت ... 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 22:10 توسط سمیه.ب |

هنگامه رفتن

 

هـوا ،هـوای جـنون است

 

بـادی نـرم و بارانی ريز و مداوم

 

زمين خيـس و نمـناک

 

آميخته به عطر خاک و باران

 

قرار مانـدن نـدارم

 

اصلا قرار نيست كه بمانـم ...

  

می دانـم زمانش فـرا خواهـد رسيـد
 

و آنگـاه آرامـشی ابـديـست

 

زمين مرا در آغـوش خواهد گرفـت

 

چنان تـنگ که تـنهايی از پـيکرم رخت بـنـدد

 

و مـن در آغـوشـش ، آرام بـگیـرم ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 22:9 توسط سمیه.ب |

برو

 

  مطمئن باش و برو . . .

                  ضربه ات کاری بود . . .

                                    دل من سخت ‏شکست . . .

                                                             و چه زشت . . .

                                                                       به منو سادگی ام خندیدی . . .

   به ‏منو عشقی پاک -  که پر از یاد تو بود . . .

                      و خیالم میگفت : تا ابد ‏مال تو بود . . .

                                       تو بـــــــــــــــــــــــــــــــــرو . . .

                     برو تا راحتتر ‏تکه های دل خود را آرام سر هم بند زنم . . .‏

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 9:53 توسط سمیه.ب |

تا خدا فاصله ای نیست.....بیا.....

 

  تا خدا فاصله ای نیست، بیا
        با هم از پیچ و خم سبز گیاه ، تا لب پنجره بالا برویم
و ببینیم خدا
                             پشت این پنجره ها
                                             لحظه ای کاشته است؟

تا خدا فاصله ای نیست ، بیا ،

            با هم از غربت این نادانی
                                سوی اندیشه ادراک افق
                                               مثل یک مرغ غریب
                                                            لحظه ای ، پر بزنیم

کاش ، می شد همه سطح پر از روزن دل
                          بستر سبز علف های مهاجر می شد
یا همان فهم عجیب گل سرخ
                                یا همین پنجره گرد غروب
تا مرا با تو از این سادگی مبهم ترس
                           ببرد تا خود آرامش احساس پر از فهم وصال

تا خدا ، فاصله ای بود اگر
                   من چه می دانستم که اقاقی زیباست؟
یا گل سرخ ، پر از سر خداست؟
                  یا اگر بود که من ،

                                 لای اوراق پر از سجده برگ ،

                                                  رمز تسبیح ! نمی نوشیدم!
و از آن رویش مرطوب شعور من و تو
                                 در دل گرم و پر از شور امید
                                                   خطی از عشق نمی فهمیدم،

من به پرواز خدا در دل من ، در دل تو ،
                      مثل هر صبح پر از آیه و نور ، بارها ! معتقدم
و قسم می خورم این بار ، به هر آیه نور،


تا خدا فاصله ای نیست ، بیا

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 20:11 توسط سمیه.ب |